خرید بک لینک
اولش فکر میکردم آرومم. دلم قرص و مطمئنه. اما انگار یه چیزی داره تو دلم بیدار میشه. تازه یه حسی داره بهم تشر میزنه که آرومی یا رد دادی؟؟ شاید داستان یه همکار انقدر عجیب و سنگین نبود. اما این دفعه درست مثل داستان های مجله ها است. همون چیزهایی که بارها و بارها خوندم. از خودم پرسیدم چطوری می تونن ؟مگه میشه همسر آدم با .... آره. الان میبینم که میشه. و من برخلاف تمام ادعاهای گذشته خاموش و ساکت موندم و ف

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 0:01

واقعا یه یه سیب رو میندازی بالا 100 تا چرخ میزنه تا بیاد پایین. روزهای عمرم سپری میشن و هر کدوم رنگ خودشون رو دارن. گاهش روشن و شاد و شفاف و گاهی تیره و تاریک. بازم خدا رو شکر. اره خدای من. ازت سپاسگزارم. به خاطر فهم و درایتی که بهم دادی. به خاطر قلب بزرگی که بهم دادی. شاید دیگران قدرش رو ندونن اما خودم که باید بدونم. به خاطر روح بزرگی که بهم دادی. به خاطر یه مامان جواهر که هر وقت کم میارم تو زندگ

برچسب: کجاست,ثانیه,دغدغه, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 0:01

امروز شنبه است و تعطیله. و من بیکار و علاف تو خونه روی تخت درازکش، دارم می نویسم. به ظاهر تعطیلات خیلی خوبی بود. شنبه که تعطیله. انگار بهترین حالت ممکنه. اما تقریبا به بیهوده ترین و پوچ ترین حالت ممکن داره سپری میشه. دیشب که یه عروسی بی نمک مدل مسجد که خانم و آقا جدان باید می رفتیم. اینم الانمونه. قرار بوده تو این 2 روز هم مثلا بریم منیریه خرید. به نظر میاد ما بلد نیستیم شاد زندگی کنیم. و

برچسب: زندگی, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 0:01

اگر 1000 بار بنویسم مجرد زندگی کردن بهتر از متاهل بودنه کمه. اگر 1000 بار بنویسم ازدواج کار اشتباهیه کمه. خیلی کمه. اگر 2000 بار به افراد مجرد بگم خوش به حالتون بازم کمه. به زور تونستم این بغض لعنتی رو جلو همه قورت بدم. لبخند تلخی رو صورتم خشک کردم تا مامان و بابا از حال دلم باخبر نشن. ولی دیگه دارم خفه میشم. قلبم داره از قفسه سینه ام بیرون میزنه. خدایا کی همه می خوابن تا من صورتم رو تو بالش فشار

برچسب: خفقان, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 0:01

فقط اینجاست که می تونم پناه بیارم تا صبح کله سحر جلو مامان حال و روزم رو لو ندم. کاش مامان می رفت بیرون،من تنها میشدم. یه دل سیر گریه میکردم تا این دلم سبک بشه و با این بغض تو گلوم مجبور نباشم برم تو شهر دنبال کارهام. نمی دونم من این وسط لایق خوشبختی نیستم یا اون؟شایدم هر دو. ظاهرا مشکلی نیست اما عمقمون فقط شده مشکل. بی بهونه مشکل می تراشیم. از دیشب تا حالا انقدر توی چشمم اشک داره حلقه میزن

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 0:01

وای تکنولوژی داره همیشه همراهم میشه. صبح جمعه،تو پارک،صدای آب حوض،روی صندلی تاپ شو،می تونم بنویسم. حس خوبیه. حس آرومیه، یه نسیم عالی زیر شالم میپیچه و لابه لای موهای خیسم می چرخه. مدتها بود به این آرامش تنهایی نرسیده بودم. زیاد حس تنهایی رو داشتم،زیاااااااااد. ولی بدون آرامش. چه کار خوبی کردم خونه نموندم. که اون بغض لعنتی هی بیشتر و بیشتر هم میشد. باید دوباره تنهایی بلند شم. باید تنهایی موفق باشم.

برچسب: تنهایی, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30

اعتماد کیلوییه ؟ متریه؟ سایزیه؟ ... نمی دونم. ولی نه اینا مقیاس های بزرگی ان. اعتماد از باید با از مثقال کمتر مبادله بشه. خیلی گرونه. با یه چیزی ارزشمندتر از پول مبادله میشه اصلا. پس چرا ه انقدر مفت فروختش. خیلی مفت . وااااااااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه. انقدر مفت. یکی دیگه یه چیزی می خره، حالش رو می کنه. این اعتماد بین ما رو مفت می فروشه. در ازای چی؟ چه جوری دیگه می تونم بهش اعتماد کنم. خ

برچسب: اعتماد,کیلویی,چنده؟, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30

خدایا با اینکه اکثر مواقع مخاطبم تویی ولی این دفعه واسه خود ه بنویسم. شاید احمقانه است واسه کسی جایی بنویسی که هیچ وقت نمی خوندش. ولی چاره ای نیست.اشکال نداره اگه بهم آرامش بده من راضیم. همین که حرفم رو میزنم خوبه دیگه. مگه اونایی که به خودش زدم به کجا رسیده. مگه اونایی رو که شنیده چه قدر روش اثر داشته. به پشیزی منو فروخت. با کمال تاسف باید بگم خیلی مفت تر و راحت تر از اون چیزی که بتونم تصور کنم

برچسب: واسه, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30

سلام. صبح زوده. قبل هر کاری این صفحه رو باز کردم تا بنویسم. چون اگه نمی نوشتم انقدر حالم بد بود و بدتر میشد که قطعا تا شب مخم تعطیل بود. اومدم بنویسم با خدای خودم حرف بزنم. غر بزنم. حتی تو دلم سرش داد بزنم. بگم خدایا نمیشد احساس رو تو انسان تعطیل می کردی؟! خدایا نمیشه الان که خودم می خوام تعطیلش کنی. می شدیم سرتا پا عقل و شعور. فقط عقل. اون وقت 100 بار به خودم لعنت نمی فرستادم که چرا روزی عاشق شد

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30

حس میکنم دارم تموم میشم. شاید برای خیلی ها که از من به مراتب بدبخت ترن مشکلات من خنده دار باشه.البته یه چیزی هم هست دیگه. هر کی در حد خودشه مشکلاتش. اون داره ذره ذره منو آب می کنه. حالا دیگه مقدار این ذره ها روی هم خیلی زیاد شده. تحملش داره سخت و سخت تر میشه. ظرفیت منم داره کم و کمتر میشه. اون جای مجهولی که تو قلبم هست هم داره هی پر و پر تر میشه. از بس من از صبح تاشب دارم حرف میریزم توش. نمی دونم

برچسب: تمام, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30

صلح و شادی ما دیری نپایید که دوباره آتشفشان فوران کرد. فقط 3 روز یه آسمون آروم بالای سرمون بود. باز هم به بهانه رانندگی کوبیده شدم. البته نه. این دفعه ایستادم. منم داد زدم. واسه بعدش بغض خفه ام نکرد. اما وقتی اومدم خونه،تو آیینه به خودم نگاه کردم چشمام مر از اشک شد. آخه تو آیینه دیگه اثری از اون دختر شاد و بشاش نبود. اون چشمای شیطون و برق دار که زبونزد همه بود، دیگه دیده نمیشد. به جاش دو تا چشم اف

برچسب: آرامش,گذرا, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30

فقط دلم خواست بنویسم. یه مدتی آرامش خوبی برقرار بوده. بعد ترکیدن بغضم و زدن حرفهام از تنهایی و فشاری که رومه قضیه بهتر شده. خدای من شکرت. می دونم که برای زندگی باید دلم رو صاف تر کنم. از بعضی کینه ها پاکش کنم. خودم پاکش کنم بدون دلیل خارجی. بدون اینکه دیگران اقدام کنن برای پاک کردن خطاشون. باید ببخشی فاطمه. چاره دیگه ای تو زندگی نیست. وگرنه طرف مقابل به جای یکی تو،دو تا میزنه. بدون اینکه یادش بیا

برچسب: عنوان, نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:30

صفحه بندی